ابراهيم عاملي ( موثق )
56
تفسير عاملي ( فارسي )
مثنوى در مجلَّد پنجم در معنى ( كان من الجنّ ففسق عن امر ربّه ) گفته است : اين تكبّر چيست غفلت از لباب منجمد چون غفلت يخ ز آفتاب چون خبر شد ز آفتابش يخ نماند نرم گشت و گرم گشت و تيز راند گبر زان جويد هميشه جاه و مال كه ز سر كين است گلخن را كمال تفسير صفى عليشاه در اين چند آيه : سجده كردند آن تمام الَّابليس كه ابا كرد و تكبّر آن خسيس نه بد از املاك ارضيّه نساب تا بود ز ادراك معنى در حجاب پس نبود ارضيّهى محض او ببهر تا كند اذعان امر او بقهر از محبّت تا مگر اذعان كند سجدهى آدم ز دل و ز جان كند نه چنان جنسى كه داند جاى خويش پر ببالاتر زد از سكناى خويش سجده آدم همانا بد محك زان جدا شد جنس ابليس از ملك تا خليفه باشد از حقّ در جهان هست ناچار آن محك هم در ميان قلب و نفسند آدم و حوّا بنام كاسمان روحشان بودى مقام و آن درخت آمد طبيعت بىگمان قرب او شد باعث بعد از جنان شهوت آن طاوس و مار آمد غضب آدم افتد ز اين دو اندر صد تعب گفت حق قلنا اهبطوا يعنى كه من در زمين ميخواستم گيرى وطن بگذر از اين گو كه با آدم چه گفت ؟ با وى آن نوبت كه شد همدم چه گفت ؟ شد بر آدم منكشف اندر شهود آنچه مخفى بود از اسرار وجود پيشوا ابليس بود اين راه را كوشكار آمد شبيكهى جاه را قوّهى وهمى چو او در نقل بود كى تواند همعنان با عقل بود محتجب از آنكه فهمد سر بسر آن معانى را بادراك صور نز سماويه كه فهمد در فتوح فضل آدم را ز نور عقل و روح چون نه اين باشد نه آن ميخوانش جنّ سركش است از نفس و عقل مطمئن